پارت سی و هشتم :

در آشپزخانه، پشت میز نشسته بود و چای مینوشید. لیوان را داخل سینک گذاشتم و مقابلش نشستم. چشمانش را باریک کرد و منتظر شنیدن ماند.
_ امروز منیره رو دیدم.
فنجان را به لبانش نزدیک کرد:
_ میدونستم میری منت‌کشی شازده!
خودم را به مالیدن زانویم مشغول کردم و بی‌اعتنا به ریشخندش پرسیدم:
_ چرا به تماسش جواب ندادی؟
_ که لابد بیان تاریخ عقد و عروسی رو تعیین کنن!
_ با اون وکالت، Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    حالا که بهش بدبین شده همه چیزش نفرت انگیزه،قبلا اسطوره استقامت بود 🤔🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️